سایت بهترین ابزار


تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

برای اولین بار در این وبلاگ معما میخوانید............

توضیح : جواب های معما ها رو در بخش اظهار  نظر بنویسید . اگر درست بود بهتان اعلام میکنیم . اول شماره ی معما و سپس پاسخ خود را وارد کنید . 

 

اگر تنها یک کبریت داشته باشید و وارد  یک اتاق سرد و تاریک شوید که در آن یک بخاری ، یک شمع بلند و یک چراغ نفتی باشد اول کدام را روشن میکنید؟

 

آن چیست که پای کوه نشسته و کلاه بر سر دارد؟

 

اگه خیلی با هوشی جواب اینو بگو باور کن جواب داره سرکاری نیست به خدا راست میگم : فردی خانه ای ساخته که چهار دیوار آن به سمت جنوب پنجره دارد. اگر خرسی به این خانه نزدیک شود چه رنگی است؟

چیه مخت اِرور میده یا داری کلتو میخارونی.....

 

  بعضی ماه ها 30 روز دارند و برخی دیگر 31 روز چند روز 29 روز دارد ؟

 

من ساعت 8 شب به رخت خواب رفتم و ساعت کوکی را برای ساعت 9 کوک کردم پس از زنگ زدن ساعت من چند ساعت خوابیده بودم ؟



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

جوک جدید

رفیق لره ازش میپرسه : برای تولد نامزدم چی بخرم غافلگیر بشه ؟

لره میگه: شماره کفش پاشو بپرس براش روسری بخر اینطوری غافلگیر میشه !!!!!!!!!!!!!!

 

لره ریش پرفسوری میزاره به زنش میگه تا نتراشیدمش هر سوال علمی داری بپرس!!!!!!!!!

 

غضنفر میخواسته بره مکه تو خونه قرآن نداشتن از زیر کتاب علوم ردش کردن!!!!!!! 

 

کاش میومدی و حالمو به هم میزدی خوش حالیام ته نشین شده !!!!!!!!1

 

غضنفر تو ژاپن مسافر کش میشه هر کی براش دست تکون میده میگه شوخی نکن دیگه تو رو الان رسوندم !!!!!!!!!

 

غضنفر رفت تو جنگل گفت من شیر میخورم ، پلنگ میخورم ، خرس میخورم ، ببر میخورم. برگشت دید شیره پشت سرشه میگه : البته بعضی وقتا  گوه اضافی میخورم !!!!!!!!!!!!

 

هدیه غضنفر به زنش : دیدم خودت گلی برات کود خریدم!!!!!!!!!

 

غضنفر خرش مریض شد گفت : خدایا یا خوبش کن یا بکشش. فرداش گاوش مرد. برگشت گفت : خدایا چند ساله خدایی هنوز فرق خر و گاو رو نمیدونی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1

 

چرخه زندگی مردان:

در بچگی: مامان ذلیل

در جوانی:دوست دختر ذلیل

در میانسالی : زن ذلیل

در پیری : فرزند ذلیل

بعد از مرگ : ذلیل مرده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

همیشه عکس زنت رو تو کیفت بزار تا هر وقت به مشکلی بر خوردی نگاش کنی تا بفهمی مشکل بزرگ تری هم داری !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

طرف تا دیروز رو توالت فرنگی دنبال دنده و فرمون میگشت..... الان میگه فقط شاسی بلند!!!!!!!!!!!!!!!!!



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)

 

مرا بی هوا نبوس!

دیوانه...
قلبم فرو می ریزد
مگر نمی دانی
شکوفه های بهاری
با هر نسیم کوچکی
می افتند
به زیر پای درخت...

اینطور ویرانگر
مرا نبوس!


#علیرضا_اسفندیاری

خدایا این عزت مرا بس که
بنده تو باشم
واین برایم بس است که
تو پرودگار منی
تو چنانی که من میخواهم
مرا نیز چنان کن که
تو میخواهی!

 

 

هوایت را دارم

هواى آن روز هـاى پاییزى

که لحظه شمـارى میکردم بیایى ، برگردى و پیشم بمانى!

ولى ببین 
"بهمن" رو به پایان است ...
چرا نمى آیى !

 

 

 

 

مگر خدا
وعده ی گیسوانی مثل گیسوی تو را
در بهشت
آن هم به برگزیدگانی از نیکوکاران
نداده بود؟
.
پس
تو
اینجا
چه می کنی !؟
.
یا
خدا بخشنده تر شده
یا
من رستگار شده ام
.
اما
قیامت که نشده!
.
تو
قیامت به پا کرده ای...

#افشین یدالهی 

 

 

 

خدای عزیز
از اینکه یکبار دیگر 
مرا لایق حیات دانستی 
سپاسگزارم

از اینکه 
فرصت یک شروع مجدد را 
به من عطا کردی 
متشکرم

از تو میخواهم 
به من درک و درایتی بیش از پیش ببخشی 
تا امروز 
اشتباهات دیروز را تکرار نکنم

فرصتهایی که در اختیارم قرار میدهی 
از دست ندهم 
و از یاد نبرم که شاید 
فقط برای امروز بتوانم 
دوستانم و یارانم را 
دوست بدارم 

 

 

 

 

 دوستت دارم

آن گونه که

سربازی در محاصره دشمن

آخرین گلوله اش را..!

 

 

 

گفتنی نیست

ولی

بی تو کماکان در من

نفسی هست،

دلی هست،

ولی جانی نیست . . .


#محمد_عزیزی

 

 

 

 من به دو چیز اعتقاد دارم
یکی خدا ودیگری تو،
من در این دنیا دو چیز میخواهم یکی تو ودیگری خوشبختی تو...



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)

 

 

 

 

باید که تو باشی و تو باشی و تو باشی
تا در دل تاریک شبم نور بپاشی

باید که تو باشی و بمانی به کنارم
چشمان تو مانند گل و ترمه و کاشی

باید که تو باشی که من آرام بگیرم
اینجا چه غریبم تو اگر یار نباشی

باید که تو باشی و تمام غزلم را
تا قاب بگیری بگذاری لب کاشی

باید که تو باشی تو ای عشق همیشه
در خانه ی تنگ دل من بلکه تو جا شی

تا مرغ دلم بر لب بام تو نشیند 
باید که تو باشی و تو باشی و تو باشی...

عشق را دنیا به نام ما نوشت 
عاشقم من، عاشق این سرنوشت

در کنارت بی خیال و راحتم 
با تو این منزل شده همچون بهشت

قصر زیبا و قشنگ عشق را 
ساختیم با دست خالی، خشت خشت

عشق ما پاک و زلال و واقعی ست 
کور باد چشم بخیل و بد سرشت

مهربانی کن مدام و بی دلیل 
بذر نیکی باید اندر سینه کشت

عاشقی کن، عاشقی کن، عاشقی 
چونکه با عشق، گشته زیبا، هر چه زشت...

 

 

 

اگر عاشق شدی در اوج دلسردی هنر کردی
غریبی را مدد کردی به همدردی هنر کردی

میان جمع بی دردان اگر با لهجه عرفان
چشاندی درد را بر جان بی دردی هنر کردی

اگر شفاف و صاف و ساده ماندی مثل آیینه
میان این همه طوفان نامردی هنر کردی

به زیر بارش باران قحطی در کویرستان
اگر یک شاخه پر بار پروردی هنر کردی

اگر در ناامیدی ها فقط ای گل به امیدی
دوباره زنده ماندی زندگی کردی هنر کردی

و از راهی که تنها یک قدم مانده به نابودی
به ذکر "یا علی" یکباره برگردی هنر کردی

 

 

روزهای هفته را با عشق تو سر میکنم
تا به جمعه میرسم احساس دیگر میکنم

حس دیدار تو در من جمعه غوغا میکند
جمعه ها چشمان خود را حلقه بر در میکنم

در غروب جمعه بغضم در گلو وا میشود
چشم خود را در نبودت جمعه ها ترمیکنم

آنقدر در کوچه ها فریاد نامت میکنم
گوش اهل کوچه را با نام تو کر میکنم

شک ندارم درد جمعه درد بی درمان توست
نام زیبای تو را هر جمعه ازبر میکنم

کل هفته خانه را با گل مزین میکنم
باز هم گلهای خود را جمعه پرپر میکنم

گرچه می دانم نمیایی ولی این را بدان
جمعه ای دیگر برای دیدنت سر میکنم



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)


وقتی جنازه هایمان 
هفت روز تمام
روی زمین بود
و لاشخورها کارشان را
با سرهای روی نیزه آغاز میکردند
تو در گهواره ها
پنهان شده بودی
و کسی فریاد نوزادان را نمیفهمید

حالا
نوزادان ما بزرگ شده اند
و گهواره ای برایت نمانده است
پیر خرفت امید!

#علیرضا_علیزاده

بانــــو عشـــق تــــو
نه بازیچــــه است
نه برگی که در دقایق دلتنگی
مرا به خود سرگرم کند
بانــــو عشــــق تــــو
خرقه یی نیست که آن را
در ایستگاه های میانه ی سفر
بر تن کنم
من ناچارم به عشق تو
تا دریابم که انسانم
نه یک سنگ...

#نزار_قبانی

 

 

 


و زخم های من

همه از عشق است
ازعشق

عشق

عشق!

#فروغ_فرخزاد

 

 

 

 آیا کسی که مهربانی
یک جسم زنده را
به تو می بخشد،
جز درک حس زنده بودن
از تو چه می خواهد؟
حرفی به من بزن!

#فروغ_فرخزاد

 

 

 

 

از منسٖت این غم

که بر جانِ منست

دیگر این خود کرده

را تدبیر نیست

#فروغ_فرخزاد



 

 

ضربان قلبم تند می زد

وقتی
به آن آهستگی

گفتی :
دوستت دارم

 

 

 

 

من بودم
تو
و یک عالمه حرف
وترازویی که
سهم تو را
از شعرهایم نشان می داد!
کاش بودی
و می فهمیدی

وقت دلتنگی،

یک آه چقدر وزن دارد

 

 

 

 از تو

به خودت

پناه می‌آوردم....

بی پناهی

از این بالاتر...!!!!؟؟؟

 

 

 

 

هر چند که
پنج شنبه شب ها
با جای خالی اموات
یا حتی عشق ...
کمی دلتنگ می شوم

اما
باورکن
غروب جمعه
جای خالی خودم را هم احساس می کنم

#رضا_عظیمی

 

 

 

من اسیرم ، عاشقم عاشق تر از افسانه ها
با خیال روی تو من ماندم و ویرانه ها

سر خوش هستم من اگر با من بمانی تا ابد
گر نمانی وایِ من از طعنۀ بیگانه ها...

گویند که عشق عاقبت تسکین است
اول شور است و عاقبت تمکین است

جانست ز آسیاش سنگ زیرین
این صورت بی‌قرار بالایین است

 




ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)



روى قلب عاشقم,پا میگذارى مى روى.
ارزو را در تمنا,مى گذارى مى روى.

بى تفاوت از کنار گریه ها رد مى شوى.
رود رامدیون دریا مى گذارى,می روى.

از همان اول برایت بودنم فرقى نداشت.
باورش سخت است,تنهامیگذارى مى روى.

با نگاهت طعنه براندیشه هایم مى زنى.
این غزل راهم که,زیبامیگذارى مى روى.

سهم من,شایدفقط یک اشنایى از تو بود.
زیر لب ناگفته ها را میگذارى مى روی.


بی وفا،من در هوایت،بی هوا بغضم گرفت
بی صدا سوزِ صدایت،بی هوا بغضم گرفت


خواستم از خاطراتت،تلخی اش را کم کنم
خاطرم آمد صدایت،بی هوا بغضم گرفت

دست بر قابی زِ عکست روی دیوار آورم
یادم آمد،چشمهایت،بی هوا،بغضم گرفت

آمدم از روزهای رفته ام یادی کنم،
بی وفا،با آن وفایت!بی هوا بغضم گرفت

بی تو در ثانیه ها،من لحظه ای غافل شدم
غافل از جور و جفایت،بی هوا بغضم گرفت

تا به کی بر قلبِ من خنجر زنی ای آشنا!
باز رعنا!خنده هایت!بی هوا بغضم گرفت

بغض خواهد کشت مارا،چشمهایم خسته اند 
باز هم افسوسِ یادت،بی هوا بغضم گرفت.

 

 

 

 

افسوس که ما قوم پر از افسوسیم..!

در ذهن فقط خاطـــره را می بوسیم

تا هست کـــــــسی ، دور ز بودن هاییم

تا رفت ز هجرش، همه شب می سوزیم

 

 

 

 

هیچگاه تو را...
آنگونه دوست نخواهم داشت...
که زندانیم باشی...!
زندانبانی...
شغل موردعلاقه ام نیست....
تومیتوانی پرنده باشی...
اما...
اینکه بخواهی تاچه حد...
درآسمان من...
اوج بگیری...
درخودتوست...
میزان اوج گرفتن وپروازت...
بستگی دارد به...
"آرزویت" "باورت" "خواستت" "صداقتت"
و...
"عشقت"
هرمیزان که...
ازچشمه عشق...
سیراب تربنوشی...
بیشتراوج خواهی گرفت...!
من...
تورا...
آرزونخواهم کرد...
آنکه بادل می اید...
بادل می ماند...
واین...
می ارزد به تمام زندگی.

 

 

 

در دیار عاشقان حرفی نزن احساس کن
روی این جانانه دل طرحی نزن احساس کن

عشق حرف انتخاب من و یا دیگر که نیست
ریخت در خونت به آن دستی نزن احساس کن

منطق هر انتخابی کار یک اندیشه است
روی منطق دخل خود خطی بزن احساس کن

عشق بر اندیشهء هر دخل و خرجی فائق است
روی منطق رقص کن سازی بزن احساس کن

آن لباس سرخ را بر تن بپوشان تا دل دریا برو
تن به طول موج طوفانی بزن احساس کن

اخگر شاعر کنار هر غزل با نای خوش
گفته عاشق شو ز جان رطلی بزن احساس کن.

 

 

 

با دل دیوانه من یار باشی محشراست
من بیایم خانه ات بیدار باشی محشراست

کرده باشی خویش را پنهان کنار پنجره
وای اگر مشتاق این دیدار باشی محشر است

بوسه هی از من بگیری از سر شب تا سحر
بشمری و غرق استغفار باشی محشر است

پیش از این گیلاسی لبهات را بوسیده ام
باز در اندیشه انکار باشی محشر است

چشم های تو جهنم بوسه های تو بهشت
دوزخ آغوش من را یار باشی محشر است

دوست دارم مثل پروانه بگردم دور تو
تو شبیه مرکز پرگار باشی محشر است

من به قصد فتح چشمانت بیایم سخت نیست
صخره ای ناممکن و دشوار باشی محشر است

با تو من فهمیده بودم خانه داری مشکل است
تو پرستار من بیمار باشی محشراست

 

 

 

وقتـ ــی حـــس میـ ــکنم
جایــے در ایــטּ ڪُره ے خآڪے

تــو نَفـس میڪشـے و مَـטּ

از هــَماטּ نَفـس هایـَت

نَفَـس میڪشَم

آرام مــی شَوَم

تـو بــآشـــــ

هـوایـَتــــ ! بـویـَتــــــ

بَـراے زنده مانَـدَنَـمــــــ ڪافـــے ست .

 

 

 

 

تنگ است دلم ، تنگ تر آفاق جهانم
بگذار در آغوش تو یک قرن بمانم

آرام ترین ساحل دریاست لبانت
شوریده ترین تشنه ی دنیاست لبانم

احساس من از شرق و آرامشم از غرب
یک جنگ جهانی شده در کنج نهانم

گفتی که برو ، رفتم و توفیق نشد که
سر را به زیارتگه پایت برسانم

روزی اگر از دوری من خسته شدی تو
برخیز و بگیر از دل این خاک نشانم

ای مرگ ! بیا سمت من ای یار قدیمی !
وقت است که در بند تو خود را بکشانم

ای دار ! نگه دار مرا بعد وفاتم
بگذار در آغوش تو یک قرن بمانم.

 

 

 

دیده بارانی و دل کرده هوایت چه کنم؟
تو نبودی و ز غم پر شده جایت چه کنم؟

نرود پای دلم غیر رهی جز ره تو
غیر از این جان که فدا گشته برایت چه کنم؟

این روا نیست که اینگونه دل آزار شدی
صنما..با دله افتاده به پایت چه کنم؟

میکنی بر همه جانم تو خدایی اما
دله سنگی که خدا کرده عطایت چه کنم؟

بی تو این سینه کویریست به پهنای سراب
بی خدا....با تو و این جور و جفایت چه کنم

 

 

 

 

عاشقی دیدم که از معشوقه حسرت می خرید

تکه تکه قلب را می داد و مهلت می خرید

تا سحر بیدار بود و با زبانِ عاشقی

جرعه جرعه شعر می نوشاند و لکنت می خرید

لابلای دوزخِ شب های حسرت زای خویش

در خیالاتش کنارِ یار، جنّت می خرید

در کنارِ سفره ی خالی، برای عشقِ خود

از خدای مهربانِ خویش برکت می خرید

لحظه لحظه ساعتش را می شکست و بعد از آن

لحظه ها را می شمرد و باز ساعت می خرید

قسمتش چیزی به جز تنها شدن گویا نبود

از قضا در کوچه ی تقدیر، قسمت می خرید
متهم می شد میانِ خلق، اما باز هم

آبرو می داد و جایش، بار ِ تهمت می خرید

نامِ شاعر را نگویم تا نباشد غیبتش

بینوا در شهر می گشت و محبت می خرید





عشق، جذاب ترین خلقت شیرین خداست
چشمه ای ناب که نوشیدن آن عین خطاست


طعم تلخی که دهد مزه ی شیرین عسل
مرگ تدریجی قلب است در آغوش اجل


عشق، تکرار پریشانی و آشوب دل است
پادشاهیست ستمکاره که منصوب دل است


عشق، فریاد گره خورده ی بغضی به گلوست
عشق،آشفته شدن ،در طلب دیدن اوست


عشق،سرمنشاء بیدادگری های غم است
عشق،دلبستگی و خستگی دم به دم است....


 
 
 
 
هوس لعل تو ایمان مرا میگیرد
گنه عشق تو دامان مرا میگیرد

جان من دست تو اما دل تو دور زما
آخر این فاصله ه ا جان مرا میگیرد

دل به دریا زده ام تا که ببوسم زلبت
موج چشمان تو سامان مرا میگیرد

باعث بودن من با دل من راه بیا
رفتنت علت و برهان مرا میگیرد

من خودم آرشم و ناوک مژگان شما
عاقبت قدرت عصیان مرا میگیرد

گریه تسکین،ولی بیشتر از حد که شود
آخرش نور دو چشمان مرا میگیرد

نظری گر بکند غیر به تو، میمیرم
گوییا یوسف کنعان مرا میگیرد






ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)

 

 

 

آمدم پیش دوچشمانت بمیرم نیستی
ازشفای بوسه‌ات‌حاجت‌بگیرم نیستی

میروم شایدکه بعداز مردنم‌ یادم‌کنی
بی‌توحکم‌مرگ خودرا‌میپذیرم‌نیستی

غرق رویاهای شیرین توخسرومیشوم
مثل فرهادی‌سحرگاهان فقیرم‌نیستی

نیستی‌طوفان ‌بپاکردی به دریای دلم
بادبان‌بشکسته‌درطوفان‌اسیرم‌نیستی

سینه ازتیر نگاهت زخم دارد تا ابد
تاقیامت‌عاشق‌این زخم وتیرم‌نیستی

درتنور غصه میسوزم میان شعله ها
زیرسنگ آسیاب غم خمیرم نیستی

منتظرچشمان بیخوابم‌براه‌قاصدی
مثل من مشتاق یک نامه برایم نیست

 

 

کاش هر صبح، به دیدارِ تو،بیدار شدن
تو دوا باشی و،با عشقِ تو بیمار شدن

با تو بودن همه ی عمر، نفَس در نفَس ات
سر به گیسوی تو، از عطرِ تو سرشار شدن

مثلِ برگِ گُلِ سرخ و لبِ خورشیدِ بهار
سِیر، از طعمِ خوشِ بوسه ی دیدار شدن

حُسن، آن نیست که آن کودکِ کنعانی داشت
حُسن را ، چشمِ تو بایست خریدار شدن

تو اگر باغچه را نیمِ نگاهی بکُنی
گُلِ بابونه ندارد غمِ بی بار شدن

مستی وشاعری و بی خبر از خود، چه خوش است
مَرد را می کُشد این لحظه ی هشیار شدن..

 

 

 

دلم تا برایت تنگ می‌شود
نه شعر می‌خوانم
نه ترانه گوش می‌دهم
نه حرف‌هایمان را تکرار می‌کنم

دلم تا برایت تنگ می‌شود
می‌نشینم اسمت را می‌نویسم
می‌نویسم
می‌نویسم
بعد می‌گویم این همه او!
پس دلتنگی چرا؟

دلم تا برایت تنگ می‌شود
میم مالکیت
به آخر اسمت اضافه می‌کنم
و باز عاشقت می‌شوم

 

 

 

 

عاشقى کن! که هنر نیست به تن بالیدن
از هر آغوش به آغوش دگر غلتیدن

هنر این است: در این شهرِ پُر از دلبرکان
"یک نفر" یافتن و دل زِ "یکى" دزدیدن

جاىِ بوسیدنِ لب هاى هزاران شیرین
لبِ شیرین "یکى" را همه شب بوسیدن

چشم بر هر که جز "او" روى نماید بستن
از همه ماهرُخان روى "یکى" را دیدن

اشهدِ "حسِ تنوع طلبى" را خواندن
هر بساطِ هوس و وسوسه را بر چیدن

معنىِ "عشق" اگر مى طلبى جز این نیست
دل "یکى" هست، و باید به "یکى" بخشیدن.

 

 

 

گفت عاشق میشوم,رفت و حقایق را شکست.
مست مستم بود اما باز,جامم را شکست.

لحظه ای بر تار مویش شاعری کردم ولی
برف و بوران از غضب بارید و زلفش را شکست.

گفت یوسف میشوم,اینبار عاشق میشوم.
تاکه ان درها برویم باز شد در را شکست.

رفت و رفتم,ماند و ماندم عاقبت پایم شکست.
تازگیها قاب ان عکس قدیمی هم شکست.

با نگاهی امدی افسونگر قلبم شدی.
ان دو پلک بسته ات اینبار قلبم را شکست❤️

 

 

 

 

 

ﻣــــﺮﺍڪہ ﻣﮯﺷﻨﺎﺳﮯ!
ﺧﻮﺩﻣﻢ. . .
ﮐﺴﮯ ﺷﺒﻴــﻪ ﻫﻴـــﭽڪﺲ. . .
ﮐﻤﮯ ﮐﻪ ﻻﺑﻪ ﻻﮮ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎﻳﻢ ﺑﮕﺮﺩﮮ 
ﭘﻴﺪﺍﻳﻢ ﻣﮯﮐﻨﮯ. . .
ﺷﺒــﻴﻪ ﭘﺴــــــــــﺖ ﻫﺎﻳﻢ ﻫﺴﺘـﻢ. . .
"ﻏﻤﮕﻴﻦ.. ﻣﻬﺮﺑﺎڹ..
ﺻﺒﻮﺭ..ﮐﻤﮯﻫﻢ ﺑﻬـﺎﻧﻪ ﮔﻴـﺮ"
ﺍﮔـﺮﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍﺑﻴﺎبی
ﻣﻨﻢ ﻫﻤـﺎﻥ ﺣﻮﺍﻟﯽ ﺍﻡ. . .
ﺷﺒﻴﻪ ﺑـــﺎﺭﺍﻥ ﭘﺎییزﮮ. . .ﺍﺯﺷﻠﻮﻏــﮯﻫﺎ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ. . .ﻭ ﺑﻪ ﺗﻨﻬــﺎﻳﮯ ﻧﺰﺩﻳـﮏ. . 
دلٺنگی ام را جار نمےزنم . .
ناراحٺے ام را نشان نمےدهم . . 
"دلم "️کہ مےشکند
شاید سڪوٺ ڪنم،
اما از درون طوفانے مےشوم . .
بہ جاے شڪسٺن شیشہ و فریاد زدن
فقط بغض مےڪـــــنـــم و...

 

 

 

 

بر بالشی از خاطره بگذار سرت را
باشد که فراموش کنی دور و برت را

سرچشمه ی معصوم ترین رود جهانی
ای کاش خدا پاک کند چشم ترت را

تو آن سر دنیایی و من این سر دنیا
با این همه از یاد مبر همسفرت را

گنجشک من!آهسته به پرواز بیندیش
تا باد پریشان نکند بال و پرت را

من ماهی دلتنگ و تو ماه لب دریا
می بوسم از این فاصله قرص قمرت را




دیده بارانی و دل کرده هوایت چه کنم؟
تو نبودی و ز غم پر شده جایت چه کنم؟

نرود پای دلم غیر رهی جز ره تو
غیر از این جان که فدا گشته برایت چه کنم؟

این روا نیست که اینگونه دل آزار شدی
صنما..با دله افتاده به پایت چه کنم؟

میکنی بر همه جانم تو خدایی اما
دله سنگی که خدا کرده عطایت چه کنم؟

بی تو این سینه کویریست به پهنای سراب
بی خدا....با تو و این جور و جفایت چه کنم

 

 

 

تنگ است دلم ، تنگ تر آفاق جهانم
بگذار در آغوش تو یک قرن بمانم

آرام ترین ساحل دریاست لبانت
شوریده ترین تشنه ی دنیاست لبانم

احساس من از شرق و آرامشم از غرب
یک جنگ جهانی شده در کنج نهانم

گفتی که برو ، رفتم و توفیق نشد که
سر را به زیارتگه پایت برسانم

روزی اگر از دوری من خسته شدی تو
برخیز و بگیر از دل این خاک نشانم

ای مرگ ! بیا سمت من ای یار قدیمی !
وقت است که در بند تو خود را بکشانم

ای دار ! نگه دار مرا بعد وفاتم
بگذار در آغوش تو یک قرن بمانم.

 



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)

 

تو چشمای پر از دردم ، بدنبال چه میگردی

اسیر این تب و دردم ، تو دنبال چه میگردی ؟

 

من آن تنهای شبگردم ،که دنبال تو میگردم

پر از رنج و پر از دردم ،تو دنبال چه میگردی ؟

 

میون کوچه های شهر ، بدنبال تو میگردم

تو در این باغ رویاها ، بدنبال چه میگردی ?

 

به چشمانم نگاهی کن ، ببین حال پریشانم

من و تو هر دو در رنجیم ،بدنبال چه میگردی ؟

 

چه کسی چشم تو را دید و نشد عاشق تو؟
ای فدای دل بی غل و غش و صادق تو

بعد ازین چشم که زیبائی عالم در اوست
چه بگو داد به تو خالق تو؟

رودی از عشق تو در من بخروش است انگار
ای تنت آب روان و دل من قایق تو

تو به این خوبی و ، من با نفس خسته ء خود
چه سرایم ؟ چه بگویم ؟ که بود لایق تو

می هراسم من ازین عاطفه ی چون آبت
تو بگو من چه کنم تا نشوم عاشق تو،،



 

آنقدرها هم که می‌گفتی خرابم نیستی...!!! 
گفته بودی عاشقی ،،،پا در رکابم نیستی..!!!

حرفهایت یک به یک در گوش من جا مانده است..!!! 
تازه گی ها اهل یک حرف حسابم نیستی...!!!

منتظر هستم که کی از تو پیامی می رسد...!!!
کافری دیگر که در فکر ثوابم نیستی...!!!

خوب یادم مانده گفتی با منی تا روز حشر...!!! 
گفته بودی در پی رنج و عذابم نیستی ...!!!

دارم از دوری تو می میرم و،،،تو بیخیال ...!!!
من سوالی کردم و فکر جوابم نیستی...!!!

از تو پرسیدم چرا رفتیی،،چرا؟ کردی سکوت...!!!
تو مگر خود رهبر این انقلابم نیستی...؟؟؟

کودتا با دست تو،، با چشم تو،، با بوسه ات...!!!
خوبِ من حالا در این شبها شهابم نیستی...!!

 

 

 

 

آنقَدَر بی تو در این شهر خرابم که نگو
آنقَدَر دوری تو داده عذابم که نگو

مثل یک پیچک غمگین شده از رفتن تو
تا بیایی همه جا در تب و تابم که نگو

فکر کردی بروی مثل تو آرام شوم
به خدا کوره ی سوزان و مذابم که نگو

ناگهان دست به دامان خرافات شدم
آنقَدَر دلخوش آن وقت جوابم که نگو

خنده دارست ولی عشق کجا عقل کجاست
دل پشیمان شده ی درس و کتابم که نگو

با تو انگار شب و روزِ خدا مال من است
بی تو آنقدر تهی مثل حبابم که نگو

دوست دارم همه ی فاصله های کم بشود
توی آغوش تو آنقدر بخوابم که نگو....

 

 

 

 

 

عاشق شده ام حال و هوایم خوبست 
درد است ولی درد برایم خوبست

آرامش من ! با تو فقط حالم نه 
خوابم ، نفسم ، لحن صدایم خوبست

تشخیص پزشک است کنارم باشی 
عطر تو برای ریه هایم خوبست

من با تو خوشم ، نا خوشی ام چیزی نیست
آنقدر که تاثیر دوایم خوبست

هربار فقط عاشق تو خواهم شد 
صدباااار به دنیا که بیایم ... خوب است؟؟!

طوفان که نه ! بگذار قیامت باشد 
من در بغل گرم تو جایم خوبست



 

 

گفتی: مگر من کیستم؟ گفتم: تو دنیای منی...
گفتی: به جز این چیستم؟ گفتم: تو رویای منی
گفتی: به امیدم نباش، من یک شبِ دلخسته ام
گفتم: نمی دانی مگر؟ امید فردای منی...
گفتی: دل من زخمی این روزهای شب زده است
گفتم: تو اما مرهم این قلب تنهای منی
گفتی: چه میخواهی تو از این ساحل ویران شده؟
گفتم : هنوزم در غزل، آبی دریای منی
گفتی: هنوزم شاعری؟ بارانی و لبریز و سبز؟
گفتم: دچار و شاعرم ، زیرا تو زیبای منی
گفتی: چه فرقی می کند، باشم کنارت یا که نه؟
گفتم: نمی دانی مگر؟ امروز و فردای منی
گفتی: که مجنون می شوی از بودنت با من ، برو
گفتم: که مجنون بوده ام از وقتی لیلای منی
یک کوچه لبریز غزل ، ما هر دو درگیر سوال
گفتی: مگر من کیستم؟ گفتم: تو دنیای منی

 

 

 

 

با تمام شهر جورم با تو جور دیگرم
با همه پر می گشایم با تو تنها می پرم

آه در ﺭفتارهایم خوب اگر دقت کنی
تاﺯه می فهمی که از هر عاشقی عاشقترم

بس که نازل می شود آیات چشمانت به من
با چنین دینی برای ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ پیغمبرم

پادشاهی می کنم در ﻛﺸﻮﺭ آغوش تو
در چنین فرمانده ای نام آورم

داده ام موسی که با ترفند بسپارد به نیل
تانگردد عاشق چشمان مستت لشکرم

هرچه گفتم دوستت دارم ندا آمد کم است
نه، نگنجد این همه زیبایی ات در باورم



 

 

یک شب تمام قلب من از غصه ویران میشود
چشمم به پشت پرده ای از اشک پنهان میشود

آن شب صدای خسته ام تا آسمانها می رود
حتی خدا هم آن شب از غصه پریشان میشود

در من تمام رنگها، آن شب به زردی میرود
پشت بهار طوسی ام، آن شب زمستان میشود

سمفونی تنها شدن، موسیقی غمگین من
آواز سرد نی به لب، آن شب چه نالان میشود

بال و پرم میریزد و پاییز دیگر می رسد
تک برگ های روح من، رقصان و ریزان میشود

من میروم از زندگی، از پوچی و دلبستگی
دنیا به دنبالم ولی آن شب چراغان میشود

وقتی که جسم سرد من در خاک آرامش گرفت
چشم حسود زندگی، از غصه گریان میشود....

 

 

 

 

من محبت میفروشم، تو محبت میخری ؟
خسته از تنهاییم ،من را به همره میبری ؟

شاعری هستم شکسته، مونس من دفترم
دفترم را میفروشم، شعرهایم میخری ؟

گاه گاهی گریه کردم، در میان شعرها
اشکهایم میفروشم، اب دیده میخری ؟

کاسه صبرم شده لبریز، از نامردمی
صبر هم من میفروشم ،تو آیا میخری؟

زخم خنجر یادگاری ،داده است دوست
یادگاری میفروشم ،زخم خنجر میخری ؟

من ندارم هیچ در دست، کلبه ای ویرانه ام
راستی هرگز نگفتی، دست خالی میخری ؟

بیکسم ، تنها رفیق من شده این خاطرات
خاطراتم میفروشم ، تو گذشته میخری ؟

میشود من را به مهمانی بری بر آسمان
زندگانی میفروشم ،عمر باقی میخری ؟



 

 

 

پلک بگشا نازنینم! صبح ِ زیبایت بخیر
دلربا و بهترینم! صبح ِ زیبایت بخیر

خواب ِ نوشینت گوارا نوش ِ مژگان ِ خمار
خمره ی ِ چله نشینم! صبح ِ زیبایت بخیر


تن بلور ِ مو طلایی! آفتابی کن مرا
روشنی بخش ِ زمینم! صبح ِ زیبایت بخیر

گونه های ِ نقره ات یاقوت ِ گُل انداخته
قرص ِ ماه ِ شرمگینم! صبح ِ زیبایت بخیر

هر سپیده با تو آغاز ِ بهاری دیگر است
خنده کن تا گُل بچینم، صبح ِ زیبایت بخیر

با چنین عطر ِ تنی از رشک میسوزد بخور
خوشتراش ِ مرمرینم! صبح ِ زیبایت بخیر

مهربانی هدیه کن با شُرشُر ِ رود ِ دو دست
سیب ِ فردوس ِ برینم! صبح ِ زیبایت بخیر

عشقی و عینت عسل، شینت شکر، قاف ِ تو قند
شور ِ شیرین آفرینم! صبح ِ زیبایت بخیر

تاب آوردم شب ِ دلتنگی ام را تا سحر
تا تو را از نو ببینم، صبح ِ زیبایت بخیر

محشر است این شعر و می پرسد خدا او یا بهشت؟
من تو را برمی گزینم، 
صبح ِ زیبایت بخیر

 




ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)

 

 

ﺁﻣﻮﺧﺘﻪﺍﻡ ﮐﻪ

ﻭﺍﺑﺴﺘﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺷﺪ

ﻧﻪ ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ،

ﻧﻪ ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﺭﺍﺑﻄﻪﺍﻯ....

ﻭ ﺍﯾﻦ ﻟﻌﻨﺘﻰ،

ﻧﺸﺪﻧﻰﺗﺮﯾﻦ ﮐﺎﺭﻯ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ

ﺁﻣﻮﺧﺘﻪﺍم..!!!

 

در سحرگاه سر از بالش خوابت بردار!
کاروانهای فرومانده خواب از چشمت بیرون کن!
باز کن پنجره را!
تو اگر باز کنی پنجره را ,
من نشان خواهم داد,
به تو زیبایی را............

سلام صبح زیبای شما بخیر و شادی
امروزتون سرشار از عشق و امید
لحظه هاتون پر از حضور خداوند

 

 

 

 

 

برای شناختن ﺁﺩﻣﻬﺎ
ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﻋﺠﻠﻪ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ ،
ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ، ﺫﺍﺕ ﺗﮏ ﺗﮏ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺭﺍ
ﺑﻪ ﺗﻮ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ
ﻭ ﺗﻮ ﻣﯿﺮﻧﺠﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺕ
ﻭ ﻗﻀﺎﻭﺗﻬﺎﯼ ﻋﺠﻮﻻﻧﻪ ﯼ ﺯﻭﺩ ﻫﻨﮕﺎﻣﺖ ...
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﯽ
ﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﺁﻧﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯼ ﺑﺪ ﻫﺴﺘﻨﺪ ،
ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﮐﺎﺭﻫﺎ ﺭﺍ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ
ﻭ ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺸﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﯽ
ﻭ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺳﺘﺖ ﺭﺍ
ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻧﺖ ﺍﺯ ﺯﻣﯿﻦ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ
ﺯﻣﯿﻨﺖ ﺯﺩﻩ ﺍﻧﺪ
ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻣﺤﮑﻢ
ﮐﻪ ﺻﺪﺍﯼ ﺧﻮﺭﺩ ﺷﺪﻥ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻧﻬﺎﯾﺖ ﺭﺍ
ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺍﯼ ...
ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺭﺍ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻧﮑﻦ
ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻗﺎﺿﯽ است.

 

 

 

عشق را در لا به لای هیچ تحصیلی مجو...

مدرک لیسانسه ی بیکار می خواهی چکار؟!

دود اگر بالا نشیند کسر شان شعله...آه!

عقل جای عشق باشد یار می خواهی چکار؟!

گر تمام خلق را بهر خوراک آورده اند...

پس خدایا این همه جاندار می خواهی چکار؟!

(سر بجنبانی خودت را پیر پیدا می کنی...)

فلسفه بافی نکن...طومار می خواهی چکار؟!

عشق را باید همین امشب به دیوار تنور...

سرد اگر گردد طناب دار می خواهی چکار؟؟!

 

 

 


 تو آن برگی که در آغوش دارند
تو آن نقشی که بر تن پوش دارند
تو آن غوغای آغازین روزی
که گنجشکان بازیگوش دارند
#شهراد_میدرى

 

 

 

 خدایا

من چیزى نمى بینم
آینده پنهان است
ولى آسوده ام چون
تو را مى بینم و تو
همه چیز را ...

 

 

 

سلام
بیدار شو
قلبت را آرام کن
نگاه کن به اطرافت
به آنچه داری
تو هم خوشبختی
امروزت را قدر بدان

 

 

 

 

به تو ای دوست سلام!
حالت آیا خوبست؟
روزگارت آبیست؟

همه اینجا خوبند
نی لبک میخواند
قاصدک میرقصد
دریا آرام است
باد عاشق شده است

و کسی هست
در این خاک غریب 
که به یادت جاریست

به تو ای دوست
سلامی به بلندای وفایت کنم و
به اندازه پیوند افق های امیدم 
از ته دل دعایت کنم و
تندرستی تو آغاز کلام سحرم باشد

آمدم تا که تو را مست و گرفتار کنم
آن دل غمزده را محرم اسرار کنم

آمدم تا که سلامی به تو ای نور کنم
غم و محنت همه را از دل تو دور کنم
گر چه دیر آمده ام لیک همان هم زود است
بودنم در بر دلبر همه دم پر سود است.

سلام به تو ای دوست من...
پگاهتون به نیکی و به ﺭﻧﮓ خدا!!!


 

 

 چقدر صبح را دوست دارم
نفس عمیق میکشم
و روزم را آغاز میکنم
و به شکرانه هر آنچه خدایم داده شادمانم
خدایا شکرت برای شروع دوباره

 

 

 

 

این متن رو از بالا به پایین و از پایین به بالا بخونین ... ببینین نوع گفتار چقدر با هم فرق میکنه ... 

امروز بدترین روز بود
و سعى نکن منو متقاعد کنى که
در هر روزى، یک چیز خوبى پیدا میشه.
چون اگه با دقت نگاه کنیم
این دنیا جاى وحشتناکیه.
با اینکه
بعضى وقتا یک اتفاقات خوبى هم میافته
شادى و رضایت همیشگى نیستند.

و این درست نیست که
همش به ذهن و دل ما ربط داره
چون
ما میتونیم شادى واقعى رو تجربه کنیم
فقط وقتى در یک محیط خوب باشیم.
میتونیم خوبى رو خلق کنیم
مطمئن هستم تو هم موافقى که
محیطى که توش هستیم
تأثیر مستقیم داره روى
رفتار ما
همه چیز در کنترل ما نیست.
و تو هرگز از من نخواهى شنید که
امروز روز خوبى بود.
حالا از پایین به بالا بخون

 

 

 

 خوشبختى داشتن کسى است
که بیشتر از خود تو را بخواهد
و بیشتر از تو هیچ نخواهد ...



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)



قرارمان همین بهار..

زیر شکوفه های شعر....

آنجا ڪ واژه ها..براے تو گل میکنند..

آنجا ڪ حرفهای زمین افتاده ام..دوباره سبز میشوند

و دستهای عاشقمان گره در کار سبزه ها می اندازند..

قرارمان...زیر چشمهای تو.....

انجا که شعر....نم نم شروع میشود....

 هنوز هم برف

آدم را غافلگیر می کند

هنوز هم یکی از ما باید برود

انسان ، یکی از دست هایش

برای خداحافظی است...

 

 

 تو میروی

من میمانم

چو درختی که درماتم ِکوچ پرنده

دلگیر ست.

 

 

 

 

چشمانم را که باز کردم

دشت یاسمن، بوی آغوش تو بود که

تمامی احساسم را درخود جای داد

حسی غریب در من پرسه می زند

انگار سالهاست

بذر وجودم در این سرزمین مأوا دارد

عطر تنت آشناست

لطافت سبزه زار دلدادگی ات

طراوت دستانت

و زلالی احساست...

ریشه های جانمان در هم گره خورده

تا اعماق باوری دور...

بگدار صادقانه بگویم

با نور چشمان توست که گل وجودم بارور می شود

در دستان پینه بسته ی توست که قد علم می کند

تا به رستاخیز...

"تو"

باغبان همیشه مهربان بیشه ی عشقی

چشمه ساران محبتت جاری

دل پاکت حاصلخیز

و تلالو دیدگانت، اهورایی...

اعجازت را همیشه بباران.

 

 

 

 

اگر باید زخمی داشته باشم

که نوازشم کنی

بگو تا تمام دلم را

شرحه شرحه کنم

زخم ها زیبایند

و زیباتر آنکه

تیغ را هم تو فرود آورده باشی

تیغت سحر است و

نوازشت معجزه

و لبخندت

تنظیمی از قواره نور

و تیمار داری ات

کرشمه ای میان زخم و مرهم

عشق و زخم

از یک تبارند

اگر خویشاوندیم یا نه

من سراپا زخمم

تو سراپا

همه انگشتِ نوازش باش

 

 

 

 جرم تو ، بهانه ی همه کاوش ها

انگیزه ی مستی همه سر خوش ها

چشمان تو ، راست راست می گردند ، آه

در شهر ، چه راحتند آدم کش ها ! 

 

 

 

دستم نه

اما دلم به هنگام نوشتن ِ نام ِ تو می لرزد

نمی دانم چرا

وقتی به عکس ِ سیاه و سفید این قاب ِ طاقچه نشین

نگاه می کنم

پرده ی لرزانی از باران و نمک

چهره ی تو را هاشور می زند

هم‌خانه ها می پرسند

این عکس کوچک ِ کدام کبوتر است

که در بام تمام ترانه های تو

رد ِ پای پریدنش پیداست ؟

من نگاهشان می کنم

لبخند می زنم

و می بارم



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ]