سایت بهترین ابزار


 

 

 

آمدم پیش دوچشمانت بمیرم نیستی
ازشفای بوسه‌ات‌حاجت‌بگیرم نیستی

میروم شایدکه بعداز مردنم‌ یادم‌کنی
بی‌توحکم‌مرگ خودرا‌میپذیرم‌نیستی

غرق رویاهای شیرین توخسرومیشوم
مثل فرهادی‌سحرگاهان فقیرم‌نیستی

نیستی‌طوفان ‌بپاکردی به دریای دلم
بادبان‌بشکسته‌درطوفان‌اسیرم‌نیستی

سینه ازتیر نگاهت زخم دارد تا ابد
تاقیامت‌عاشق‌این زخم وتیرم‌نیستی

درتنور غصه میسوزم میان شعله ها
زیرسنگ آسیاب غم خمیرم نیستی

منتظرچشمان بیخوابم‌براه‌قاصدی
مثل من مشتاق یک نامه برایم نیست

 

 

کاش هر صبح، به دیدارِ تو،بیدار شدن
تو دوا باشی و،با عشقِ تو بیمار شدن

با تو بودن همه ی عمر، نفَس در نفَس ات
سر به گیسوی تو، از عطرِ تو سرشار شدن

مثلِ برگِ گُلِ سرخ و لبِ خورشیدِ بهار
سِیر، از طعمِ خوشِ بوسه ی دیدار شدن

حُسن، آن نیست که آن کودکِ کنعانی داشت
حُسن را ، چشمِ تو بایست خریدار شدن

تو اگر باغچه را نیمِ نگاهی بکُنی
گُلِ بابونه ندارد غمِ بی بار شدن

مستی وشاعری و بی خبر از خود، چه خوش است
مَرد را می کُشد این لحظه ی هشیار شدن..

 

 

 

دلم تا برایت تنگ می‌شود
نه شعر می‌خوانم
نه ترانه گوش می‌دهم
نه حرف‌هایمان را تکرار می‌کنم

دلم تا برایت تنگ می‌شود
می‌نشینم اسمت را می‌نویسم
می‌نویسم
می‌نویسم
بعد می‌گویم این همه او!
پس دلتنگی چرا؟

دلم تا برایت تنگ می‌شود
میم مالکیت
به آخر اسمت اضافه می‌کنم
و باز عاشقت می‌شوم

 

 

 

 

عاشقى کن! که هنر نیست به تن بالیدن
از هر آغوش به آغوش دگر غلتیدن

هنر این است: در این شهرِ پُر از دلبرکان
"یک نفر" یافتن و دل زِ "یکى" دزدیدن

جاىِ بوسیدنِ لب هاى هزاران شیرین
لبِ شیرین "یکى" را همه شب بوسیدن

چشم بر هر که جز "او" روى نماید بستن
از همه ماهرُخان روى "یکى" را دیدن

اشهدِ "حسِ تنوع طلبى" را خواندن
هر بساطِ هوس و وسوسه را بر چیدن

معنىِ "عشق" اگر مى طلبى جز این نیست
دل "یکى" هست، و باید به "یکى" بخشیدن.

 

 

 

گفت عاشق میشوم,رفت و حقایق را شکست.
مست مستم بود اما باز,جامم را شکست.

لحظه ای بر تار مویش شاعری کردم ولی
برف و بوران از غضب بارید و زلفش را شکست.

گفت یوسف میشوم,اینبار عاشق میشوم.
تاکه ان درها برویم باز شد در را شکست.

رفت و رفتم,ماند و ماندم عاقبت پایم شکست.
تازگیها قاب ان عکس قدیمی هم شکست.

با نگاهی امدی افسونگر قلبم شدی.
ان دو پلک بسته ات اینبار قلبم را شکست❤️

 

 

 

 

 

ﻣــــﺮﺍڪہ ﻣﮯﺷﻨﺎﺳﮯ!
ﺧﻮﺩﻣﻢ. . .
ﮐﺴﮯ ﺷﺒﻴــﻪ ﻫﻴـــﭽڪﺲ. . .
ﮐﻤﮯ ﮐﻪ ﻻﺑﻪ ﻻﮮ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎﻳﻢ ﺑﮕﺮﺩﮮ 
ﭘﻴﺪﺍﻳﻢ ﻣﮯﮐﻨﮯ. . .
ﺷﺒــﻴﻪ ﭘﺴــــــــــﺖ ﻫﺎﻳﻢ ﻫﺴﺘـﻢ. . .
"ﻏﻤﮕﻴﻦ.. ﻣﻬﺮﺑﺎڹ..
ﺻﺒﻮﺭ..ﮐﻤﮯﻫﻢ ﺑﻬـﺎﻧﻪ ﮔﻴـﺮ"
ﺍﮔـﺮﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍﺑﻴﺎبی
ﻣﻨﻢ ﻫﻤـﺎﻥ ﺣﻮﺍﻟﯽ ﺍﻡ. . .
ﺷﺒﻴﻪ ﺑـــﺎﺭﺍﻥ ﭘﺎییزﮮ. . .ﺍﺯﺷﻠﻮﻏــﮯﻫﺎ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ. . .ﻭ ﺑﻪ ﺗﻨﻬــﺎﻳﮯ ﻧﺰﺩﻳـﮏ. . 
دلٺنگی ام را جار نمےزنم . .
ناراحٺے ام را نشان نمےدهم . . 
"دلم "️کہ مےشکند
شاید سڪوٺ ڪنم،
اما از درون طوفانے مےشوم . .
بہ جاے شڪسٺن شیشہ و فریاد زدن
فقط بغض مےڪـــــنـــم و...

 

 

 

 

بر بالشی از خاطره بگذار سرت را
باشد که فراموش کنی دور و برت را

سرچشمه ی معصوم ترین رود جهانی
ای کاش خدا پاک کند چشم ترت را

تو آن سر دنیایی و من این سر دنیا
با این همه از یاد مبر همسفرت را

گنجشک من!آهسته به پرواز بیندیش
تا باد پریشان نکند بال و پرت را

من ماهی دلتنگ و تو ماه لب دریا
می بوسم از این فاصله قرص قمرت را




دیده بارانی و دل کرده هوایت چه کنم؟
تو نبودی و ز غم پر شده جایت چه کنم؟

نرود پای دلم غیر رهی جز ره تو
غیر از این جان که فدا گشته برایت چه کنم؟

این روا نیست که اینگونه دل آزار شدی
صنما..با دله افتاده به پایت چه کنم؟

میکنی بر همه جانم تو خدایی اما
دله سنگی که خدا کرده عطایت چه کنم؟

بی تو این سینه کویریست به پهنای سراب
بی خدا....با تو و این جور و جفایت چه کنم

 

 

 

تنگ است دلم ، تنگ تر آفاق جهانم
بگذار در آغوش تو یک قرن بمانم

آرام ترین ساحل دریاست لبانت
شوریده ترین تشنه ی دنیاست لبانم

احساس من از شرق و آرامشم از غرب
یک جنگ جهانی شده در کنج نهانم

گفتی که برو ، رفتم و توفیق نشد که
سر را به زیارتگه پایت برسانم

روزی اگر از دوری من خسته شدی تو
برخیز و بگیر از دل این خاک نشانم

ای مرگ ! بیا سمت من ای یار قدیمی !
وقت است که در بند تو خود را بکشانم

ای دار ! نگه دار مرا بعد وفاتم
بگذار در آغوش تو یک قرن بمانم.

 



ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
[ ]