سایت بهترین ابزار





روى قلب عاشقم,پا میگذارى مى روى.
ارزو را در تمنا,مى گذارى مى روى.

بى تفاوت از کنار گریه ها رد مى شوى.
رود رامدیون دریا مى گذارى,می روى.

از همان اول برایت بودنم فرقى نداشت.
باورش سخت است,تنهامیگذارى مى روى.

با نگاهت طعنه براندیشه هایم مى زنى.
این غزل راهم که,زیبامیگذارى مى روى.

سهم من,شایدفقط یک اشنایى از تو بود.
زیر لب ناگفته ها را میگذارى مى روی.


بی وفا،من در هوایت،بی هوا بغضم گرفت
بی صدا سوزِ صدایت،بی هوا بغضم گرفت


خواستم از خاطراتت،تلخی اش را کم کنم
خاطرم آمد صدایت،بی هوا بغضم گرفت

دست بر قابی زِ عکست روی دیوار آورم
یادم آمد،چشمهایت،بی هوا،بغضم گرفت

آمدم از روزهای رفته ام یادی کنم،
بی وفا،با آن وفایت!بی هوا بغضم گرفت

بی تو در ثانیه ها،من لحظه ای غافل شدم
غافل از جور و جفایت،بی هوا بغضم گرفت

تا به کی بر قلبِ من خنجر زنی ای آشنا!
باز رعنا!خنده هایت!بی هوا بغضم گرفت

بغض خواهد کشت مارا،چشمهایم خسته اند 
باز هم افسوسِ یادت،بی هوا بغضم گرفت.

 

 

 

 

افسوس که ما قوم پر از افسوسیم..!

در ذهن فقط خاطـــره را می بوسیم

تا هست کـــــــسی ، دور ز بودن هاییم

تا رفت ز هجرش، همه شب می سوزیم

 

 

 

 

هیچگاه تو را...
آنگونه دوست نخواهم داشت...
که زندانیم باشی...!
زندانبانی...
شغل موردعلاقه ام نیست....
تومیتوانی پرنده باشی...
اما...
اینکه بخواهی تاچه حد...
درآسمان من...
اوج بگیری...
درخودتوست...
میزان اوج گرفتن وپروازت...
بستگی دارد به...
"آرزویت" "باورت" "خواستت" "صداقتت"
و...
"عشقت"
هرمیزان که...
ازچشمه عشق...
سیراب تربنوشی...
بیشتراوج خواهی گرفت...!
من...
تورا...
آرزونخواهم کرد...
آنکه بادل می اید...
بادل می ماند...
واین...
می ارزد به تمام زندگی.

 

 

 

در دیار عاشقان حرفی نزن احساس کن
روی این جانانه دل طرحی نزن احساس کن

عشق حرف انتخاب من و یا دیگر که نیست
ریخت در خونت به آن دستی نزن احساس کن

منطق هر انتخابی کار یک اندیشه است
روی منطق دخل خود خطی بزن احساس کن

عشق بر اندیشهء هر دخل و خرجی فائق است
روی منطق رقص کن سازی بزن احساس کن

آن لباس سرخ را بر تن بپوشان تا دل دریا برو
تن به طول موج طوفانی بزن احساس کن

اخگر شاعر کنار هر غزل با نای خوش
گفته عاشق شو ز جان رطلی بزن احساس کن.

 

 

 

با دل دیوانه من یار باشی محشراست
من بیایم خانه ات بیدار باشی محشراست

کرده باشی خویش را پنهان کنار پنجره
وای اگر مشتاق این دیدار باشی محشر است

بوسه هی از من بگیری از سر شب تا سحر
بشمری و غرق استغفار باشی محشر است

پیش از این گیلاسی لبهات را بوسیده ام
باز در اندیشه انکار باشی محشر است

چشم های تو جهنم بوسه های تو بهشت
دوزخ آغوش من را یار باشی محشر است

دوست دارم مثل پروانه بگردم دور تو
تو شبیه مرکز پرگار باشی محشر است

من به قصد فتح چشمانت بیایم سخت نیست
صخره ای ناممکن و دشوار باشی محشر است

با تو من فهمیده بودم خانه داری مشکل است
تو پرستار من بیمار باشی محشراست

 

 

 

وقتـ ــی حـــس میـ ــکنم
جایــے در ایــטּ ڪُره ے خآڪے

تــو نَفـس میڪشـے و مَـטּ

از هــَماטּ نَفـس هایـَت

نَفَـس میڪشَم

آرام مــی شَوَم

تـو بــآشـــــ

هـوایـَتــــ ! بـویـَتــــــ

بَـراے زنده مانَـدَنَـمــــــ ڪافـــے ست .

 

 

 

 

تنگ است دلم ، تنگ تر آفاق جهانم
بگذار در آغوش تو یک قرن بمانم

آرام ترین ساحل دریاست لبانت
شوریده ترین تشنه ی دنیاست لبانم

احساس من از شرق و آرامشم از غرب
یک جنگ جهانی شده در کنج نهانم

گفتی که برو ، رفتم و توفیق نشد که
سر را به زیارتگه پایت برسانم

روزی اگر از دوری من خسته شدی تو
برخیز و بگیر از دل این خاک نشانم

ای مرگ ! بیا سمت من ای یار قدیمی !
وقت است که در بند تو خود را بکشانم

ای دار ! نگه دار مرا بعد وفاتم
بگذار در آغوش تو یک قرن بمانم.

 

 

 

دیده بارانی و دل کرده هوایت چه کنم؟
تو نبودی و ز غم پر شده جایت چه کنم؟

نرود پای دلم غیر رهی جز ره تو
غیر از این جان که فدا گشته برایت چه کنم؟

این روا نیست که اینگونه دل آزار شدی
صنما..با دله افتاده به پایت چه کنم؟

میکنی بر همه جانم تو خدایی اما
دله سنگی که خدا کرده عطایت چه کنم؟

بی تو این سینه کویریست به پهنای سراب
بی خدا....با تو و این جور و جفایت چه کنم

 

 

 

 

عاشقی دیدم که از معشوقه حسرت می خرید

تکه تکه قلب را می داد و مهلت می خرید

تا سحر بیدار بود و با زبانِ عاشقی

جرعه جرعه شعر می نوشاند و لکنت می خرید

لابلای دوزخِ شب های حسرت زای خویش

در خیالاتش کنارِ یار، جنّت می خرید

در کنارِ سفره ی خالی، برای عشقِ خود

از خدای مهربانِ خویش برکت می خرید

لحظه لحظه ساعتش را می شکست و بعد از آن

لحظه ها را می شمرد و باز ساعت می خرید

قسمتش چیزی به جز تنها شدن گویا نبود

از قضا در کوچه ی تقدیر، قسمت می خرید
متهم می شد میانِ خلق، اما باز هم

آبرو می داد و جایش، بار ِ تهمت می خرید

نامِ شاعر را نگویم تا نباشد غیبتش

بینوا در شهر می گشت و محبت می خرید





عشق، جذاب ترین خلقت شیرین خداست
چشمه ای ناب که نوشیدن آن عین خطاست


طعم تلخی که دهد مزه ی شیرین عسل
مرگ تدریجی قلب است در آغوش اجل


عشق، تکرار پریشانی و آشوب دل است
پادشاهیست ستمکاره که منصوب دل است


عشق، فریاد گره خورده ی بغضی به گلوست
عشق،آشفته شدن ،در طلب دیدن اوست


عشق،سرمنشاء بیدادگری های غم است
عشق،دلبستگی و خستگی دم به دم است....


 
 
 
 
هوس لعل تو ایمان مرا میگیرد
گنه عشق تو دامان مرا میگیرد

جان من دست تو اما دل تو دور زما
آخر این فاصله ه ا جان مرا میگیرد

دل به دریا زده ام تا که ببوسم زلبت
موج چشمان تو سامان مرا میگیرد

باعث بودن من با دل من راه بیا
رفتنت علت و برهان مرا میگیرد

من خودم آرشم و ناوک مژگان شما
عاقبت قدرت عصیان مرا میگیرد

گریه تسکین،ولی بیشتر از حد که شود
آخرش نور دو چشمان مرا میگیرد

نظری گر بکند غیر به تو، میمیرم
گوییا یوسف کنعان مرا میگیرد






ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
[ ]